407حقطلبى على(ع) را نداشتند، از اين جهت در مقابل حقطلبى ايشان ايستادند. نصربن مزاحم از عمرو بن شمر، از جابر، از تميم نقل كرد كه وى گفت: هنگامى كه علقمة بن زهير انصارى نزد على(ع) آمد من در كنار آن حضرت بودم. [وى به امام] گفت: اى امير مؤمنان، عمرو بن عاص چنين بانگ مىزند:
1. أَنَا الْغُلَامُ الْقُرَشِيُّ الْمُؤْتَمَنُ
1. منم آن قرشىزاده امين بزرگوار درخشان آثار، شرزه شير ميدان پيكار.
2. كه از ملك شام تا سرزمين عدن همه از او خرسندند. اى رهبران كوفه كه از اهل فتنه هستيد!
3. اى اشراف يمن! اينك من به پيكارتان آمده شما را در هم مىكوبم. ولى اباالحسن را نمىبينم.
4. مرادم على و پسرعم امين است كه او را ميانه شما نمىبينم و اين [روى نهفتن او از پيكار با من] بس اندوهبار است.
على(ع) خنديد و گفت: «به خدا سوگند كه اين دشمنِ حقيرِ خدا در مورد جاى من در جبهه تجاهل مىكند. جاى مرا به او نشان دهيد كه ديگر ملامت و عتابى [از او] بر شما نرود!».
نجاشى در جواب عمرو و در ستايش على(ع) اشعار ذيل را گفت: