405آن را گداخته است؟ تو از حرارت ناچيز مىنالى و من از حرارت آتش الهى ننالم؟ و از اين حادثه شگفتآورتر اينكه شب هنگام كسى به ديدار ما آمد 1 و ظرفى سر پوشيده پر از حلوا داشت، معجونى در آن ظرف بود. چنان از آن متنفّر شدم كه گويا آن را با آب دهان مار سمّى، يا قى كرده آن مخلوط كردند! به او گفتم: هديه است يا زكات يا صدقه؟ كه اين دو بر ما اهلبيت پيامبر(ص) حرام است. گفت: نه! نه زكات است نه صدقه. بلكه هديه است. گفتم: زنان بچّهمرده بر تو بگريند! آيا از راه دين وارد شدى كه مرا بفريبى يا عقلت آشفته شده يا جنزده شدى يا هذيان مىگويى؟.
به خدا سوگند، اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمانهاست به من دهند تا خدا را نافرمانى كنم كه پوست جوى را از مورچهاى ناروا بگيرم، چنين نخواهم كرد! همانا اين دنياى آلوده شما نزد من از برگ جويده شده ملخ پستتر است! على را با نعمتهاى فناپذير و لذّتهاى ناپايدار چه كار؟! به خدا پناه مىبريم از خفتن عقل، و زشتى لغزشها، و از او يارى مىجوييم. 2
آوردهاند: وقتى زره على(ع) گم شد، آن را نزد يهودى يافتند و براى گرفتن از وى به دادگاه مراجعه كردند. شُرَيح خطاب به حضرت على(ع)، گفت: «با توجه به اينكه مىدانم زره از آن شماست، ولى لازم است دو نفر گواه عادل به حقانيت شما گواهى دهند». حضرت على(ع) امام حسن(ع) و قنبر، را به حضور طلبيد و