361رشحهاى از سياهى مركب [و قابل ابطال] است.
10. آيا ابا حسن (على) را نشناختهاى و نمىدانى كه از دست او چه به روزگار دشمنان رسيده است؟
11. تو معاوية بن حرب را با او همسنگ شمردى، وه كه چه تفاوت زيادى بين سپيدى و سياهى است!
12. و چقدر فاصله دستهاى ما از ستاره سهيل زياد است و چه اندازه صلاح و فساد از هم دورند.
13. آيا از اينكه او را سوار بر مركبى تيزگام بينى كه هيون 1 خود را با شمشيرى آخته مىتازاند، ايمن هستى؟
14. درحالىكه خود را از ميدان او دور مىدارى تو را به جنگ تن به تن مىخواند. پس نيك بنگر كه با چه كسى در افتادهاى و دشمن شدهاى!
عمرو وقتى سخنان عموزاده خود را شنيد، گفت: «اگر با على(ع) مىبودم، سراى آخرتم را فراخ و آباد مىكردم. ولى اينك با معاويه هستم». جوان به او گفت: «اگر تو معاويه را نخواهى او هم تو را نخواهد. اما تو دنياى او را مىخواهى و [او] دين تو را مىخواهد». چون گفتههاى اين جوان را به گوش معاويه رساندند، كسى به تعقيبش فرستاد. ولى وى گريخت و به على(ع) پيوست و ماجراى عمرو و معاويه را به او باز گفت. راوى گويد: على(ع) از اين سخن شادمان شد و او را به فيض تقرب خويش گرامى داشت.
نمونه ديگر از اشعار درباره مطلب فوق مربوط به جرير بن عبدالله است. بعد از آنكه جرير بن عبدالله بجلى (والى عثمان بر حدود همدان) نامه على(ع) را