354شام بپيوند و با آنان همدستى كن و خون عثمان را بطلب كه بدين وسيله بنىاميه را مستقر كنى». آنگاه عمرو [پسرانش را مخاطب ساخت و] گفت: «اى عبدالله، تو مرا به امرى رهنمون شدى كه خير دين و آخرتم در آن است و تو اى محمد، مرا به كارى ره نمودى كه خير دنيايم در آن باشد و من در آن مىانديشم».
چون شب فرا رسيد، درحالىكه خانوادهاش [پيرامونش بودند و] به او مىنگريستند، با صداى بلند اشعارى را كه حاكى از دل شورهاش بود، مىخواند:
1. تَطَاوَلَ لَيْلِي لِلْهُمُومِ الطَّوَارِقِ
1. شب تيره با هجوم نگرانىها بر من درايستاد و خوله كه رخساره دختران جوان را جلوهگر مىكند [پيش من است].
2. پسر هند از من خواسته است كه به ديدارش روم، به سرزمينى كه در آنجا انبوه شرها و گرفتارىها باشد.
3. جرير از جانب على پيشنهادى برايش آورده و چيزى مىخواهد كه زندگى