329آنان درآمدند، درآمدم و همانسان كه ايشان برآمدند، برآمدم. خدا رضا نبود كه بر گمراهى گرد آيند و كوردلى ايشان را فرا گيرد. من فرمان [قتل او را] ندادم كه گناه فرمان دهنده بر من لازم آيد و نيز من [او را] نكشتم كه مستوجب قصاص قاتل باشم. ...اما اين گفتهات كه نوشتهاى قاتلان عثمان را به ما سپار، [بس عجيب است]، تو را با عثمان چه نسبتى است؟ چه، تو مردى از بنىاميه هستى و پسران عثمان بدين [دادخواهى و قصاصطلبى] شايستهترند. و اگر تو مىپندارى كه براى خونخواهى پدرشان از ايشان سزاوارتر و قوىدستتر هستى، نخست سر به فرمان من نه، آنگاه آن گروه را به محاكمه نزد من آر [و دادخواهى از من كن] تا من، تو و ايشان را به راه حق وادارم. اما دلسوزى تو بر عثمان و گمانت بر من و اينكه مرا در ماجراى عثمان سهيم شمردى، اين سخن را بر پايه حقيقت عيان و بر مبناى علم يقين نگفتهاى. به خدا قسم جز تو كسى پسرعمويت [عثمان] را نكشت (يعنى سبب قتلش نشد)، و من اميدوارم كه تو را به خاطر گناهى همانند گناهش يا بزرگتر از آن به او ملحق سازم! 1
وساطت مغيره ميان على(ع) و معاويه
در آن هنگام كه مردم با اميرالمؤمنين على(ع) بيعت كردند، معاويه از بيعت با اميرالمؤمنين(ع) امتناع كرد و گفت: «اگر على حكومت شام را همانطور كه عثمان به من سپرده، به من بسپارد و كارى به كار من نداشته باشد، با او بيعت خواهم كرد». مغيرة بن شعبه نزد اميرالمؤمنين آمد و گفت: «اى على! تو معاويه را خوب مىشناسى و خليفه پيش از تو ولايت شام را به او سپرد. تو نيز اكنون كه