3066. و يا اينكه بىتفاوت، به سان درماندن كنيزانى حايض، ميان حق و باطل بىحاصل، ايستاديد و وامانديد؟
7. سخن جز بر سر يارى دادن يا جنگيدن با وى نيست. امانت [و ديانت] امت اينك وابسته به اين است.
8. اى قوم، اگر ما را يارى كنيد دين را يارى دادهايد و اگر ما را وا نهيد، بىحميتى كرده باشيد.
عبدالله بن عمر به او پاسخ داد: «اما بعد، نظرى كه تو را به طمع بستن در من برانگيخته، همان نظر و ديدگاهى است كه كار تو را بدين وضع كشانده و چنينت كرده است. من كه على را با مهاجران و انصار، و طلحه و زبير، و عايشه، امالمؤمنين، وا گذاشتم [و در آن ماجرا مداخلهاى نكردم] اينك از تو پيروى كنم؟! اما اينكه ادعا كردى من بر على طعنى زدهام، به جان خودم كه من در ايمان و هجرت و پايگاه والاى او نزد پيامبر خدا(ص) و در هم شكستن مشركان، همپايه او نيستم. ولى امرى پيش آمد كه در زمان پيامبر خدا(ص) سابقهاى روشنگر براى آن نداشتم [و از وقوف بر حقيقت آن] درماندم و ناگزير دست نگاه داشتم. با خود گفتم اگر اين پيشامد درست باشد، من [با عدم مداخله خود فقط] فضلى را ترك كرده و از هدايتى واماندهام و اگر گمراهى و خطا باشد، از شرى نجات يافتهام. [اى معاويه] خود را از ما كنار بدار». آنگاه به ابْنِ أَبِى غُزَيَّه كه پدرش مردى پارسا و خود بهترين شاعر قريش بود، گفت: «به اين مرد پاسخى گوى» و او سرود: