282نصر بن مزاحم مىگويد: هنگامى كه با دسيسههاى معاويه در اردوگاه على اختلاف افتاد و مردم به مشاجره و مداخله در تصميمات و رأى على(ع) پرداختند، نجاشى از گستاخى آنها برآشفت و بىتاب شد و اشعار ذيل را گفت:
1. كَفى حَزَناً أنّا عَصَينا إمامَنا
1. اين اندوه و مصيبت عظيم بر ما بس كه ما از فرمان امام خود، على، سر مىپيچيم و آن گروه (دشمنان ما) همگى از معاويه فرمان مىبرند.
2. شاميان را از اين بابت بر ما مزيتى است [و چون اين ويژگى خود را به رخ ما كشند] جاى آن دارد كه چشم بگريد.
3. پاك و منزّه است آنكه توده خاك را بر جاى خود مستقرّ بداشت و هفت آسمان را چنانكه هست، برافراشت.
4. آيا رواست ما از امامى كه خدا حقّ او را واجب شمرده، نافرمانى كنيم و مردم شام از چنان گردنكشى به جان و دل اطاعت كنند؟