176اميرالمؤمنين(ع) وقتى داستان آن جوان را شنيدند، به آن جوان فرمود: «من به تو دعايى مىآموزم كه آن را پيغمبر خدا(ص) به من آموخته است. اى جوان بايد از گناهان پرهيز نموده و از آنچه كردهاى توبه نمايى. به درستى كه اگر نيت خود را خالص كنى، پس خداى تعالى حاجت تو را بر مىآورد و در خواب پيغمبر خدا(ص) را خواهى ديد كه تو را به بهشت و به برآمدن حاجتت بشارت دهد».
بعد از آن اميرالمؤمنين(ع) به من فرمود كه دوات و كاغذى بياور. چون آوردم، فرمود: «بنويس آنچه را بر تو مىخوانم». پس آن حضرت خواندند و من اين دعا را نوشتم (منظور همان دعاى مشلول است كه در كتب ادعيه و مفاتيح ذكر شده است). پدرم فرمود: «وقتى اين دعا را خواندى سؤال كن از خداى تعالى آنچه را خواهى و حاجت خود را نام ببر و اين را مخوان مگر درحالىكه با وضو و طهارت باشى».
پس حضرت امير(ع) به آن جوان فرمود: «هر گاه شب دهم شود، اين دعا را بخوان و صبح بعد به خير و خوبى نزد من بيا». آن جوان آن دعا را گرفت و رفت. چون صبح دهم شد، هنوز شروع به كارى نكرده بوديم كه ديديم آن جوان صحيح و تندرست نزد ما آمد. درحالىكه اين دعا در دست او بود، مىگفت: «قسم به خدا كه در اين دعا اسم اعظم است. به درستى كه حاجت من، قسم به پروردگار كعبه، برآورده شد». پس اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب(ع) فرمود: «نقل كن». جوان گفت: «چون شب دهم شد و همه مردم به خواب رفتند، من اين دعا را بر كف دست خود گذاردم و آن را به سوى آسمان بلند كردم و خداى تعالى را خواندم و او را به حقّ اين دعا چند مرتبه قسم دادم. پس در مرتبه دوم آوازى