175و عصيان مىشدم و هيچ ملاحظه نمىنمودم و پروايى از خدا نداشتم. مرا پدرى بسيار مهربان بود كه مرا از افتادن در مصيبتهاى دنيوى منع مىنمود و مرا از عقوبت و عذاب آتش اخروى مىترسانيد. اما هرگاه پدرم در نصيحت اصرار مىنمود و در موعظه من مبالغه مىكرد، او را آزار مىدادم و او را مىزدم. پس روزى از او طلايى را طلبيدم كه آن را از من پنهان نموده بود. اما پدرم نداد. من خود رفتم كه بردارم و آن را در مصارفى كه هميشه مشغول به آن بودم، صرف كنم. چون خواست ممانعت كند، دستش را پيچيدم و آن طلا را از دست او بيرون آوردم و رفتم. پس چون پدرم خواست كه از عقب من آيد، نتوانست از جاى خود حركت كند. اما سوگند خورد كه به سوى خانه خدا رود و از من شكايت، و بر من نفرين كند. پس چند روز روزه گرفت و چندين ركعت نماز گزارد و در روز حج اكبر به مكه معظّمه رسيد، طواف خانه نمود و سعى صفا و مروه كرد و بعد از آن به مسجدالحرام آمده، خود را به پردههاى خانه كعبه آويخت و به خداى تعالى زارى نمود و نفرين كرد. هنوز دعاى پدرم تمام نشده بود كه به من اين بلائى نازل شد كه آن را مىبينى».
پس جامه خود را برداشت. ديديم كه يك طرف بدن آن جوان شل شده است. آن جوان گفت: «سه سال بود كه از پدرم التماس مىنمودم براى من دعا كند. ولى قبول نمىكرد تا آنكه در اين سال بر من ترحم كرد و التماس مرا پذيرفت. براى او شترى مهيا نمودم، داشتيم مىآمديم كه آن شتر رم كرد و پدرم را در درّه سنگلاخى ميان دو سنگ انداخت و فوت كرد. پس او را در همان موضع دفن كردم».