164
5. وَ ظَنَّ حُرَيْثٌ أَنَّ عَمْراً نَصِيحُهُ
1. اى حريث آيا نادانىات به چنين ستم مبتلا كرد كه ندانستى على به قهر، فرو كوبنده زبدهسواران است.
2. و همانا هرگز يكهسوارى از سواران به هماوردى على نرفته، مگر آنكه چنگال قضا، آهنگ ربودن او كرده باشد.
3. من از سر احتياط دستورى به تو دادم و تو فرمانم نبردى و با اصرار گفتمت كه اگر نصيحت نپذيرى درخواهى لغزيد.
4. اما عمرو تو را به ناروا ره نمود و حوادث انبوه دردناك بر اثر غرور تو رخ داد و چنان شوم تقديرى بر تو رفت.
5. حريث پنداشت كه عمرو خيرخواه اوست؛ بارى آدمى از ناحيه كسى كه از او نمىپرهيزد، به دام هلاك مىافتد.
6. آيا رواست كه عمرو سر خود را از بيم شمشير او (على) حفظ كند و حريث را از بىخردى و مخاطره جويى به كام مرگ بفرستد؟!
ه) در گير و دار جنگ صفين، هنگامى كه عرصه بر معاويه تنگ آمد، پارهاى از سران، مانند عُتبة بن ابىسفيان، وليد بن عُقبه، مروان بن حكم، عبدالله بن عامر و ابن طلحه الطَّلَحات براى چارهجويى نزد معاويه آمدند. وليد بن عُقبه در اين باره اشعار ذيل را سرود:
1. يَقُولُ لَنَا مُعَاوِيَةُ بْنُ حَرْبٍ