149ه) صحيح مسلم در كتاب «جهاد و سير» در باب غزوه «ذى قِرَد»، به چندين سند، از عكرمة بن عمّار از اياسِ بنِ سَلمه از پدرش روايت كرده است (و حديث را ادامه مىدهد تا آنجا كه گفت) هنگامى كه وارد خيبر شديم، بزرگ اهل خيبر (مرحب) درحالىكه به شمشير و زور و بازوى خود مىباليد، به ميدان آمد و رجز خواند. «سلمه» گويد: عموى من، عامر، براى مبارزه با او بيرون رفت، رجز خواند و گفت:
قَد عَلِمَت خَيبَرُ انّي عامِرٌ
شاكي السِّلاح بَطَلٌ مُغامِرٌ
خيبر مىداند كه من عامرم؛ كسى هستم كه با شوكت تمامتر با سلاح در دست، بر دشمن مىتازم و از مرگ هراسى ندارم.
در اين هنگام دو ضربت شمشير، در ميانشان فرو آمد. مرحب پيشدستى كرد و شمشيرى بر كلاهخود او فرو آورد. و ضربت شمشير ديگرى هم بر او وارد آورد و رگ دستش را بريد و عامر به شهادت رسيد.
پيامبر اكرم(ص) پس از اين فاجعه، مرا به سوى على(ع) فرستاد تا آن حضرت را به حضور پيغمبر اكرم(ص) بخوانم. حضرت على(ع) در آن روز به درد چشم مبتلا بود. 1
و) همچنين مسلم در صحيح، كتاب فضائل الصحابه، باب فضائل علىبن ابىطالب، از ابوهُرَيرَه آورده است كه رسول الله(ص) در روز جنگ خيبر فرمود:
«لَأُعطِينَّ هَذِهِ الرّايَةَ رَجُلاً يُحِبُّ اللهَ و رَسولَهُ يَفتَحُ اللهُ عَلى يَدَيهِ». عمر بن خطاب گفت: «فرمانروايى را دوست نداشتم، مگر آن روز. لذا خود را بلند كردم تا بلكه پيامبر مرا ببيند و پرچم به دست من برسد. اما پيامبر على را صدا زد و...».