137اميدوارم با ضربت سختى كه بر تو وارد مىآورم، نوحهسرايى مردگان را بر تو به پا دارم. آن چنانكه صداى آن شيون بعد از حركت پرتلاطم لشكر نيز به گوش رسد.
عمرو پرسيد: «تو كيستى؟» فرمود: «پسر عبد مناف، على بن ابىطالبم». عمرو گفت: «اى برادرزاده! آيا از عموهايت كسى نبود كه از تو بزرگتر باشد؟! بهتر آن است از مبارزه با من منصرف شوى؛ به خاطر اينكه نمىخواهم خون تو را بريزم!» حضرت على(ع) در پاسخ او فرمود: «ليكن، به خدا سوگند كه من در ريختن خون تو كراهتى ندارم». سپس فرمود: «شنيدهام كه تو با خدا عهد كرده بودى كه هيچ مردى از قريش، يكى از دو كار را از تو نخواهد، مگر آنكه آن را از او بپذيرى». عمرو گفت: «آرى چنين است». حضرت على(ع) فرمود: «تقاضاى نخستين من اين است كه تو را به سوى خدا و رسول او و پذيرش اسلام دعوت مىكنم». عمرو گفت: «اين تقاضا را نمىپذيرم و نيازى به آن ندارم». حضرت على(ع) فرمود: «تقاضاى دوم من آن است كه تو را به مبارزه با خود مىخوانم!» عمرو گفت: «چرا چنين تقاضايى دارى؟ به خدا سوگند! دوست نمىدارم تو را با دست خويش از پاى درآورم». حضرت على(ع) در پاسخ فرمود: «ليكن، به خدا قسم من دوست دارم تو را بكشم». عمرو از شنيدن اين سخن ناراحت شده از اسب پياده شد و اسب خود را پى كرد. شمشير آتشبارش را از نيام كشيد و با همه غضبناكى كه داشت، به سوى حضرت على(ع) حمله كرد. حضرت سپر روى سر گرفت. شمشير عمرو سپر حضرت على(ع) را دو نيم كرد و از كلاهخود ايشان گذشت و فرق شريفش را شكافت. حضرت على(ع) چابكى كرد شمشيرى