97احمد نقيب - كه خدا رحمتش كند - كراهت داشت دخترانش با خانواده ما ازدواج كنند. او حتى مخالف ازدواج دخترش غنيمه با برادرم حسين بود تا اينكه مجبور شد به اين ازدواج تن دهد و آن هم بهسبب ازدواج فرزندش محمد بود؛ به اين شرط كه خواهر حسين ازدواج با فرزندش محمد را قبول كند و اين دو ازدواج در يك مجلس واقع شد.
برادرم محمد در ازدواج برادرش حسين، دم در ايستاده بود. محمدبن احمد وارد شد و زمانى كه سستى دخترش غنيمه احمد را هنگام ورود به اتاق ديد، از ادامه كار و خواندن خطبه امتناع كرد و دو داماد از مجلس پا شدند و هزينههايى كه كردند، از بين رفت. پس نامهها بينشان رد و بدل شد و منجر به مشاجره و مطالبه حقوق از همديگر گرديد تا اينكه برادرم محمد به برادرش حسين گفت كه دختر احمد را طلاق دهد و با يكى از دختران اشراف بنىحسين باديه ازدواج كند. هنگامى كه احمد نقيب اوضاع را چنين ديد، به دخترش گفت كه به خانه برگردد.
از اين موارد است هنگامى كه من [ضامنبن شدقم حسينى زنده به سال 1090ه .ق] نزد پدرم به هند رفتم و پس از دو سال برگشتم و از احمد نقيب درخواست ازدواج با دخترش غريسه را نمودم. او امتناع ورزيد و من اصرار كردم. اما او از من دورى مىجست. هر چقدر محبت من به او و دخترش زياد مىشد، بغض و كينه او به من فزون مىگشت. اين، همچنان ادامه داشت تا اينكه پسرانم به سرنوشت برادرانم محمد و حسين دچار شدند و در ازدواج با عتيقه و غنيمه با مشكل روبهرو گرديدند. او آنان را تحقير و ميان خانواده و طايفهاش رسوا مىنمود و حقوق آنان را ضايع مىكرد و در عوض، به مدح و ثناگويى دو دامادش،