111مىخواهم كه تو را به خشم پادشاه گرفتار كند». از اين قضيه چند روز نگذشته بود كه خبر رسيد مالياتگير از اموال شريف مكه دزديده و فروخته است. شريف نيز دستور داد تا انگشتان دستش را قطع كنند. اما سيد على نقيب، شفاعت او را كرد و وى زيان زيادى كرد و خسارت شريف را پرداخت.
- سيد على اطراف حضرموت در شهرى به نام ظفار سكونت داشت. در آنجا مردى او را اذيت مىكرد و به غارت اموال تجارى كه به اين شهر مىآمدند، مىپرداخت. سيد قصد داشت قضيه را به پادشاه گزارش كند.
هنگامى كه سيد به ظفار آمد، خبر به آن مرد رسيد، مرد شخصى را نزد حاكم فرستاد و گفت كه اين سيد را از شهر بيرون كن. حاكم نيز از ترس، دستور داد سيد را سوار كشتى كنند و به مكه ببرند. سيد ناراحت شد و آن مرد را نفرين كرد و گفت: «از خدا مىخواهم فرزندت را از تو دور كند». 1 چون فرزندش در مسافرت بود، صبح به آن مرد خبر رسيد كه بچهات غرق شده است و او به ياد نفرين سيد افتاد و به وى اعتقاد پيدا كرد.
- مردى كه به ظاهر از روم بود، نزد حاكم مدينه رفت و از سيد سعايت كرد و گفت: «اموالى را كه نظام شاه براى مردم مدينه فرستاده، نزد سيد است و من نامهاى از قاسمبيك، يكى از بزرگان آنجا دارم كه موضوع را ثابت مىكند».
حاكم مدينه، سيد را خواست و سعايتكننده نيز حاضر شد، سيد در حضور بزرگان مدينه و قاضى شهر از او سؤالاتى كرد كه مرد از پاسخ