173اين دعوتگرى در برخى شديدتر و در برخى ضعيفتر است. ازاينرو نمىتوان مبتدعىاى را فرض كرد كه ذاتاً علاقهاى به ترويج اعتقاد خويش نداشته باشد؛ چنانكه احمدبنصديق غُمارى، در اين باره نوشته است:
هر مبتدعى، ذاتاً علاقه زيادى به انتشار و ترويج مذهب خويش دارد، و اين علاقه، عادتاً وى را به دعوتگرى سوق مىدهد. ازاينرو نمىتوان مبتدعىاى را فرض كرد كه داعيه نباشد؛ مگر اندكى از ايشان. 1
سپس وى معيار حقيقى رد يا قبول روايت داعيه را ورع، تقوا و صدق ايشان دانسته و نوشته است:
اين شرط (داعيهبودن مبتدع)، ازحيث مبنا نيز باطل است؛ زيرا مبتدع داعيه يا فاسق است يا متدين؛ اگر فاسق باشد، روايات وى بهسب فسق او مردود است؛ نه بهسبب داعيه يا غيرداعيهبودن وى. اگر هم متدين باشد، ورع و تقواى او مانع از دروغگفتن ايشان مىشود. پس اين شرط، اساساً باطل است. 2
«ابن حزم اندلسى» نيز رد روايات مبتدعه بهسبب دعوتگرى را بدون دليل دانسته و آن را اشتباه فاحش خوانده و نوشته است:
يا حجت شرعى به مبتدع رسيده يا نرسيده است. درصورتىكه حجت شرعى به شخص مبتدع رسيده باشد، فرقى بين داعيه و غيرداعيه وجود ندارد؛ زيرا هر دو غيرمعذورند؛ چون برخلاف حجت، عمل كردهاند. دراينصورت، هر دو يا كافرند يا فاسق. در صورتى هم كه حجت شرعى به آنها نرسيده باشد، فرقى بين