162ديروز، حق من بود، گرفتم، ردّ مىكنم و تمام مصارف قافله را مىدهم و خودم قافله را به مدينه مىبرم؛ در واقع اين شيخ جوانمردى است.
و مقوّمين و حملهدارها هم پشيمان شدند، دومرتبه سرقافله را برگردانيدند به سمت مدينه.
بارى، آمديم تقريباً يك فرسنگ [و] نيم كه طى مسافت نموديم، منزل انداختند، ولى چهار طرف ما كوه است. از ميان درّه كه راه ما بود، خارج شديم و اين شيخى كه جلوى قافله ما را گرفته برگرداند، آمد منزل ما و جناب آقاى آقا سيد حسن استرآبادى، چايى خورد و دلدارى داد و نزد شيخ صاحب اين زمين، ميهمان بود، رفت منزل او.
[همكارى سيد وهّابى با حجّاج ايرانى]
عصر به اتفاق شيخ صاحب زمين آمدند نزد آقاى آقا سيد حسن و اين شيخ زمين، سيد است و چپى عگال سبز بر سر دارد و از جمله وهّابىها است [92] و سايرين خيلى از او احترام مىنمودند.
و او اظهار نمود كه: چرا از اين راه آمديد؟ چند سال است كه قافله حجّاج از اين راه نيامدند. بارى، به آقاى آقا سيد حسن رسانيدند كه اين سيد خيلى محترم است و خيل او بشويد، او بيايد شما را به مدينه برساند. آقا دست به دامان او زد و بعضى از حجّاج هم معاونت نمودند؛ قبول نمود كه: همراه شما مىآيم.
بارى، شيخ سابق كه جلوى قافله را برگردانيد و همراهى نموده، او خداحافظ نموده، با چند نفر از تفنگچىهاى خودش رفت و بار كرديم، غروب راه افتاديم، ولى شيخ سيد هم با ما نيامد، فقط سفارشى به بعضى نمود. قدرى كه راه رفتيم، تاريك شد؛ باز از سمت كوهى صداى شليك تفنگ بلند شد.