157چايى خواستيم حركت نماييم؛ اعراب نگذاردند از جهت پول اخوه. رئيس قافله، محمد مقوّم رفت كه با شيخ اعراب، عمل خاوه 1 را تمام نمايد. و روز را تمام در منزل بوديم، خبرى نشد. دو از شب گذشته، مقوّم آمد. حجّاج اجماعى نمودند كه بار نماييم 2، او قول داد كه صبح بار مىكنيم. بارى، امشب را هم خوابيديم.
[ماجراى حجّاج در منزل وَطر از مزدوران خودى و زورگيرى اعراب شقى]
يوم پنجشنبه، هفدهم ذىالقعده، صبح از خواب برخاستيم. بعد از صرف چايى، حجّاج اجماع نمودند به حركت. حملها را بستند، سوار شديم. مقدارى كه طى مسافت نموديم، جلوى قافله را اعراب حربى نگاه داشتند. معلوم شد كه ديروز محمد مقوّم رفته است عمل اخوه را با حضرات اعراب ختم ننموده است.
مجدّداً مقوّم رفت و پولى كه از جهتِ اخوه جمع نموده بودند، برد كه بدهد. تقريباً سه ساعت حجّاج پياده در ميان آفتاب ايستادند و شترها در زير بار ايستاده، در واقع [86] خيلى به ما سخت گذشت. تمام حجّاج با حواسهاى پريشان و هركس به حسب عقل خود حرفى مىزند. بعضى مىگويند: مراجعت به مكّه نماييم، به مدينه نمىرويم. بعضى مىترسند بيچارهها؛ چون وقت ضيق است، مباد به حجّ نرسند. بعضى گريه مىنمايند.
بعد از سه ساعت، قافله راه افتاد. گفتند: اجازه آمده، حركت كنيد. مقدار جزئى كه طى مسافت نموديم، يك مرتبه از بالاى كوه، چند تير گلوله در جلوى قافله زدند و امر نمودند كه قافله پايين بيايند. تمام آمدند پايين، خيمه هم نزدند. گفتند نيمساعت