277براى تحقيق موضوع، فردى آگاهتر از مرحوم آيتالله آقاى حاج شيخ محمد فقيهى رشتى 1 نيافتم. در يكى از شبهاى محرّم، پس از نماز مغرب و عشا به ديدارش شتافتم و در منزل وى كه به مناسبت تشكيل مجلس روضه، عدهاى از علماى معروف نيز حضور داشتند سؤال مورد نظر را مطرح ساختم.
گرچه پس از گذشت بيش از بيست سال از ماجرا، حافظهام براى ذكر جزئيات مطالبى كه ايشان پيرامون اين حادثه جالب بيان نمودند يارى نمىكند، ليكن خلاصه گفتار ايشان در تأييد و تثبيت اين خبر بود كه هم براى حاضران و هم براى حقير اطمينان بخش و جالب بود، به طورى كه در صحت موضوع جاى شك و ترديد باقى نمىگذاشت و بدينگونه خبر اين حادثه به وسيله يكى از افراد مطلع و معتمد مورد تأييد قرار گرفت.
تأييد ديگر
در سال بعد (1354ش) باز هم توفيق تشرف حاصل گرديد و در آن سال از مسائلى كه در مدينه منوره توجه مرا به خود مشغول كرده بود، جريان انتقال پيكر اسماعيل به داخل بقيع و مدفن جديد وى بود. در خارج بقيع هر بينندهاى متوجه مىشد كه از بقعه اسماعيل - كه تا سال 1353ش (: 1394ق) در كنار خيابان و در جوار بقيع قرار داشت ديگر اثرى باقى نمانده است.
محل دفن اسماعيل
در همين سال كنار قبور شهداى حره واقع در بقيع، كه در ميان عوام به «شهداى احد» معروف است، مشغول خواندن زيارت و عرض ارادت و احترام بودم كه متوجه شدم در فاصله چند قدمى، يكى از زيارتنامه خوانهاى بومى، با گروهى از زائران آفريقايى در كنار قبرى ايستاده و با صداى بلند مىخواند: «السلام عليك يا اسماعيل بن الإمام جعفر الصادق...»، به سرعت به طرفش رفتم و دستش را گرفته، گفتم: «سال قبل كه ما مشرف بوديم قبر اسماعيل را در بيرون بقيع زيارت كرديم شما چطور اين محل