255معرفى گرديده است، عقيل بن ابىطالب در اين پيام حركت آن گروه را از علائم كسانى مىداند كه عداوت آنان با رسول خدا(ص) نه يك عداوت سطحى و قابل اصلاح بلكه يك عداوت و دشمنى عميق و ديرينه و نژادى شناخته شدهاى است: «الى أين يا أبناء الشانئين أبمعاوية تلحقون عداوةً والله منكم غير مستنكرة تريدون بها اطفاء نور الله وتبديل أمره...»
ب) نكته ديگر، تقاضاى اذن حركت از جانب عقيل به سوى كوفه و پيوستن به اميرمؤمنان به همراه افراد ديگر بنىهاشم است كه اميرمؤمنان(ع) به اين درخواست پاسخ مثبت نداده و براى آنان اقامت در مدينه را توصيه نموده است.
از مجموع اين نكتهها، مىتوان به نتايج سهگانه زير دست يافت:
1. با توجه به تاريخ و متن اين مكاتبه، ملاقات عقيل با معاويه - كه در آينده مورد بحث قرار خواهد گرفت - نمىتواند در حال حيات اميرمؤمنان(ع) انجام پذيرد، بلكه اين ملاقات به هر دليلى كه بوده، پس از شهادت آن بزرگوار صورت گرفته است.
2. متن نامه شاهد گويا است بر اين كه اين ملاقات، بر خلاف آنچه در سطح وسيع مطرح و از آن بهرهبردارى تبليغى شده، نه بهعنوان انصراف از حق و ميل به باطن و به انگيزه مخالفت با اميرمؤمنان(ع) و پيوستن به معاويه بوده بلكه اين فكر و اين عمل، كه از سوى عقيل عداوت و دشمنى با خدا و خاموش نمودن نور الهى معرفى گرديده است، در ملاقات با معاويه نيز داراى همين هدف و در راستاى دفاع از مظلوميت اميرمؤمنان(ع) بوده است.
3. استيذان عقيل از على(ع) در جهت پيوستن او و ساير افراد بنىهاشم به آن حضرت و عدم موافقت اميرمؤمنان(ع) مبيّن انگيزه عدم حضور عقيل در جنگهاى دوران اميرمؤمنان(ع) است؛ زيرا مسلّماً دستور و توصيه آن حضرت بر توقف عقيل در مدينه، موقت و محدود به آن زمان مشخص نبوده است بلكه به دلائلى كه تمام ابعادش براى ما روشن نيست، على(ع) حضور عقيل و تعدادى از بنىهاشم را در مدينه بر حضورشان در كوفه لازمتر و سودمندتر مىدانست.