36حجرالاسود را [9 ر] نصب مىكند كيست. چون در كتابها ديده بودم كه به غير از معصوم، هركسى حجر را نصب كند، قرار نمىگيرد. در بغداد بيمار شدم؛ نتوانستم به مكه بروم. مردىكه او را ابن هشام مىگفتند، نايب گرفتم؛ او را به مكه فرستادم و رقعه نوشتم كه آيا من در اين مرض مىميرم يا نه؟ اگر چنانچه نمىميرم، چند سال ديگر زندگى مىكنم؟ و به ابن هشام گفتم: مقصودم اين است كه رقعۀ مرا برسانى به كسى كه حجرالاسود را نصب مىكند، جواب بگيرى. ابن هشام گويد: چون به مكه رسيدم، روزى كه مىخواستند حجر را نصب كنند، من قدرى دراهم و دينار به خدّام كعبه دادم كه مرا راه بدهند؛ و يك نفر از خواجههاى حرم را پول زياد دادم پيش من باشد كه مردم مانع نشوند تا من واضع حجر را ببينم.
هركس مىآمد از بزرگان معروف كه حجر را در مقام خودش نصب كند، قرار نمىگرفت. ناگاه [9 پ] ديدم: در اين اثنا، جوان گندمگونى، خوشرويى آمد و حجر را گرفت، در محل خود نهاد. قرار گرفت؛ به طورى كه گويا از اصل كنده نشده بود، صداها به تكبير بلند شد. آن جوان از ميان مردم بيرون رفت و من از عقب او مىدويدم، لكن او با وقار مىرفت و من به او نمىرسيدم تا به كوچه خلوتى رسيديم. روى مبارك به من نمود، فرمود: عريضه[اى] كه آوردهاى، بده به من كاغذ را. به او دادم عريضه را. نخوانده فرمود: بگو به ابنقولويه كه از اين مرض شفا خواهى