143
انطلق إلى عائشة أم المؤمنين فقل يقرأ عليك عمر السلام ولا تقل أمير المؤمنين فإني لست اليوم للمؤمنين أميرا وقل يستأذن عمر بن الخطاب أن يدفن مع صاحبيه . فسلم واستأذن ثم دخل عليها فوجدها قاعدة تبكي فقال يقرأ عليك عمر ابن الخطاب السلام ويستأذن أن يدفن مع صاحبيه . فقالت كنت أريده لنفسي ولأوثرن به اليوم على نفسي. 1
چون هنگام مرگ عمر بن خطاب رسيد، به فرزندش عبدالله گفت: «به نزد عايشه برو و سلام مرا به او برسان و نگو اميرالمؤمنين؛ زيرا من امروز اميرالمؤمنين نيستم، بلكه بگو: عمر بن خطاب از تو مىخواهد تا اجازه دهى، من در كنار دو صاحبم دفن شوم». عبدالله اذن گرفت و سلام كرد و بر عايشه وارد شد، در حالى كه او مىگريست و گفت: «عمر سلام مىرساند و از شما اجازه مىخواهد تا در كنار دو صاحبش دفن شود».
بهوتى حنبلى نيز در كشاف القناع مىگويد:
مستحب است دفن در بقاع شريفه، به دليل مرفوعه ابوهريره كه مىگويد: هنگامى كه مرگ حضرت موسى(ع) فرا رسيد، از خدا خواست به اندازه تير انداختن يك سنگ، در نزديك سرزمين مقدس باشد و پيامبر(ص) نيز فرمود: «اگر بودم قبر او را در كنار كثيب احمر به شما نشان خواهم داد» و عمر نيز گفت: «خدايا شهادت در راه خودت و مرگ در شهر رسولت را نصيب من كن» و مستحب است دفن در جايى كه صالحين زيادى دفن شدهاند تا بركت آنان، نصيب مرده شود. به همين جهت عمر، درخواست نمود در كنار دو صاحبش دفن گردد و از عايشه خواست، به او اجازه اين كار را بدهد. 2