100از سوى ديگر، كمكم كفه تعادل اين ترازو به هم خورد و نفوذ پيدا و پنهان غرب در جهان اسلام آغاز شد. اين نفوذ نه به طور طبيعى بر اثر تماس علمى و فرهنگى، بلكه در سايه سياستهاى استعمارى 1 غربيان بود كه آثار اقتصادى و تجارى خاصى را به دنبال داشت. نمونه بارز و مرحله اوليه استعمار را مىتوان در حمله نظامى و اشغال سرزمينهاى اسلامى دانست. ورود ناپلئون به اسكندريه در سال 1792م. آغاز اين ماجرا بود 2 و تأسيس اسرائيل در سال 1948م. پس از سقوط امپراطورى عثمانى در سال 1924م. را نيز مىتوان پايانى بر اين مرحله دانست. بدينسان بود كه اين مرحله از تعامل غرب با دنياى اسلام نه فقط بر نخبگان، بلكه بر زندگى و آدابورسوم و سنن مردم عادى كوچهبازار هم تأثير داشت. 3
البته اين پايان ماجرا نيست. در برابر اين صورتمسئله و با مفقود شدن و ضعف و سستى نظامهاى مدنى و اجتماعى اسلامى بر اثر اين نفوذ فرايند دنياى غرب، نوعى «بيدارى اسلامى» و سپس «نهضتهاى بيدارگرايانه اسلامى» ظهور كرد كه مقاومت ذاتى و درونى دنياى اسلام را شامل مىشد. درحقيقت در اين مرحله، بيدارى اسلامى و سپس در مرحله تكامليافتهتر، نهضتها و جنبشهاى اسلامى، جبرانكننده فقدان يا ضعف مدنيت و نظامهاى سياسى و اجتماعى بومى و اسلامى شدند.
البته غرب هيچگاه اسلام را به عنوان يك تمدن و فرهنگ پويا به رسميت نشناخت و بيشتر انتظار داشت مسلمانان هژمونى غرب را بپذيرند و به عبارت ديگر جهان سومى باقى بمانند. 4 نمونه بارز اين رويكرد را مىتوان در جريان شرقشناسى مشاهده كرد. 5
غرب از هيچ كوششى براى ناكام گذاردن خيزش اسلامى، مقابله با آن، سرگرم