126هزار نفر جمعيت داشتند، تحت تأثير تلاش تبليغى بنده قرار گرفتند و شيعيانى پاكدين شدند. در اين منطقه، مزارى به نام قبر حمزة بن كاظم(ع) معروف بود كه مردم آن را زيارت مىكردند و كرامات بسيارى را به او نسبت مىدادند. روستايى با صد خانهوار در كنار اين زيارتگاه بود. در مسيرم به روستا، گاهى از كنار اين زيارتگاه رد مىشدم، ولى آن را زيارت نمىكردم؛ چرا كه به نظر من، حمزة بن كاظم(ع) در شهر رى و نزد حضرت عبدالعظيم حسنى دفن شده بود، نه اينجا.
يكبار كه مانند هميشه نزد مردم آن روستا مهمان شدم، از من خواهش كردند به زيارت بروم، اما من امتناع كرده و گفتم كسى را كه نمىشناسم، زيارت نمىكنم. به خاطر اين اظهار نظر و خوددارى من از زيارت، زائران اين زيارتگاه كم شد. يك روز از آن روستا به سمت روستاى مزيديه در نزديكى آن، به منزل يكى از سادات رفتم. سحرگاه كه پس از نافله شب، منتظر طلوع خورشيد بودم، سيدى از سادات روستا كه او را به درستى و پرهيزگارى مىشناختم، نزدم آمد و سلام كرد و نشست. سپس گفت: «آقاى ما! ديروز ميهمان روستاى حمزه بودى، ولى مزار را زيارت نكردى». گفتم: «بله». گفت: «چرا»؟ گفتم: «زيرا كسى را كه نشناسم، زيارت نمىكنم و مىدانم كه حمزة بن موسى الكاظم، در شهر رى دفن شده است».