32لباس، سزاوارتريد». حضرت فرمود: «اى قنبر! تو جوانى و عشق و نشاط جوانى در تو هست و من از پروردگارم، شرم دارم كه خود را از تو، برتر بدانم. همانا از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: «لباسى را كه خود مىپوشيد، به بردگان و غلامانتان بپوشانيد و از غذايى كه خود مىخوريد، به آنان بخورانيد». سپس پيراهن ارزانتر را پوشيد و ديد آستينهايش، به قدرى بلند است كه از سر انگشتان دست حضرت، فراتر مىرود. فرمود: «اى جوان! مقدار اضافى آستينها را ببر». او نيز زيادى آنها را بريد و گفت: «اى پيرمرد! پيراهن را به من بده تا سر آستينهايش را بدوزم». حضرت فرمود: «آن را همانگونه كه هست، رها كن؛ زيرا دوام آن بيشتر از عمر من است». 1
با اين حال، روايتى در تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(ع)، آمده است كه روزى، قنبر نزد شخص ستمگرى وارد شد و مردى كه در آنجا، او را مىشناخت، به احترام وى، از جا برخاست. آن شخص ستمگر به او گفت: «آيا در حضور من، براى اين (قنبر)، از جا برخاستى؟» مرد پاسخ داد: «چرا برايش برنخيزم كه فرشتگان الهى بر سر راهش، بال مىگسترانند و او بر بالهاى آنها، گام برمىدارد». آن ستمگر برخاست و قنبر را مورد