99مىكنم؛ در حالى كه مىدانم فردا و روزهاى بعد هم، ساعتها پاى اين ديوار خواهم نشست و عقدههاى چند ساله را به سيل اشك خواهم سپرد. حالا ديگر كمى آرام شدهام؛ سرم را همچنان به ديوار تكيه دادهام؛ چشمانم را بعد از بارشى مكرر باز مىكنم؛ يك لحظه متوجه اطراف مىشوم؛ خيابان خلوت است؛ ديگر از مردان زائر كه دستهجمعى و به نوبت از پلهها بالا مىرفتند و بعد از زيارت از پلههاى طرف مقابل پايين مىآمدند خبرى نيست؛ اما نگهبانها با دشداشههاى سفيد و سربندهاى قرمز و سفيد، همچنان در طول خيابان، بالا و پايين مىروند و گاهى «باتوم»ها را شايد به منظور زهرچشم گرفتن از متخلّفين، به كف دست خويش مىكوبند. نگاه سرشار از نفرتم را از آنها برمىگيرم و متوجه دوروبرم مىشوم. سمت چپم بانوى مسلمانى را مىبينم كه با چهرهاى تكيده و چشمانى سرشار از رقّت، به من مىنگرد و آه مىكشد. گويى زبان اشكم را دريافته است و وقتى زيارتنامه مىخواندهام، فهميده كه دلم بىقرار چه كسانى است.
چند لحظه بعد كه پيوند ايمانى و معنوى، شرايط ايجاد ارتباط روحى بيشترى را فراهم مىكند، مىفهمم كه از حجاج اهل مراكش و شافعى است؛ ضمن اينكه متوجه مىشوم او هم دلش بىقرار «زهرا(عليها السلام)» و فرزندان غريب اوست. اما ياد نگرفته و اصلاً نمىداند كه مىتواند حرف دلش را با زبان و كلام لطيف اشك، به ارواح پاك كسانى كه دوستشان دارد، تقديم كند.
در فرهنگ دينى او، جاى زيارتنامه خالى است و زبان گريه، ترجمه