94بزرگواريش، دست دلم را بگيرد.
چقدر دلم تنگ زهراست! با خودم مىگويم اگر مزار آسمانيش، در گوشهاى از بقيع باشد، باز هم براى انديشيدن به بركات آن و براى عرض ارادت به ساحت مقدس دختر پيامبر، در برابر ديوار بلند بقيع، بايد آنقدر سرت را بلند كنى كه بلنداى ديوار، به جاى قطعهاى از زمين، آسمان را نشانت دهد. شب گذشته هم كه براى لحظاتى توانستم در روضه رضوان، در كنار قبر پيامبر(ص)، به مزار مقدسش بينديشم، رفعت شأنش انديشهام را واداشت تا مزارى آسمانى را برايش در ذهنم بيافريند و صبح امروز هم بعد از خواندن زيارتنامه رسول خدا(ص) در مسجدالنبى(ص)، با دادن يك سلام و خواندن يك زيارتنامه كوتاه، روح خستهام آرام نشد؛ چرا كه احساس مىكردم ستونها و سقف مسجدالنبى(ص)، مانع رسيدن عرض ارادتم به شأن بالا و بارگاه آسمانى اوست.
اما حالا كنار بقيع، دلم مىخواهد اين حرمان و ناكامى را جبران كنم و بىواسطه با خودش حرف بزنم؛ پس بىاختيار زمزمه مىكنم: يا فاطمه! اى مسجود ملائكه! مگر نه اينكه وجود بهشتى تو، براى عمرى هجده ساله به منظور تفسير انسان به زمين هبوط كرد تا سرمشق دفتر انسانيت زنهاى عالم باشى و مگر نه اينكه تو آمدى تا در جريان مشكلات هدايت دنياى جاهليت، آرامِ جان پيامبر(ص) و مادر پدر باشى؟
تو به زمين هبوط كردى تا كفو على(ع) باشى: (مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيٰانِ* بَيْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لاٰ يَبْغِيٰانِ) «و خداوند دو بحر را در يكديگر آميخت، در حالى