76چقدر آرزو داشتم درِ خانهاى را كه گوهر وجود على(ع)، فاطمه(عليها السلام) و حسنين(عليهما السلام) را در آغوش مىكشيد، لااقل با دست مهربان نگاهم لمس كنم و با مرور خاطرات لحظاتى كه پيامبر خدا(ص)، همه خستگىهايش را در درگاه اين خانه مرتفع مىكرد، روح آزردهام را تسكين بدهم؛ اما نمىدانستم كه حتى لذت ديدار در خانه فاطمه(عليها السلام) را نيز از نگاه تشنهام دريغ مىدارند.
از مسجد كه بيرون مىآيم، احساس مىكنم پاهايم قدرت كشيدن جسم خستهام را ندارند و روح آشفتهام تكيهگاهى جز اشك نمىيابد. كمى كه پيش مىروم، روبهرويم پنجرههاى تاريك بقيع را مىبينم، اما خستهتر و نااميدتر از آنم كه بتوانم خود را پاى پنجرههاى تاريك بكشانم؛ پس با بغضى سنگين، به راهم ادامه مىدهم و در جايى روبهروى گنبد سبز پيامبر(ص) مىايستم.
يادم مىآيد كه شب جمعه است. روبهروى گنبد، پاهايم به شوق زمزمه دعاى كميل سست مىشود. روى زمين مىنشينم و كتاب دعا را باز مىكنم. دوستان همكاروانى نيز كمكم مىرسند. چند لحظه بعد در ميان جمع كوچك كاروان گم مىشوم و از زبان مولا گفتوگويى عاشقانه را با پروردگارم آغاز مىكنم؛ به اميد اينكه قاصد اشك، پيام دل دردمندم را به آستانش برساند و درخواستم را همراه با قسم دادن او به رحمتش كه مقدم بر قهرش، فضاى دعا را پر كرده، براى بخشايش گناهانم به پيشگاهش ارائه كند؛ گناهانى كه باعث دگرگونى نعمتها و فرو ريختن عوامل تيرهروزى و نزول بلاست. اما مثل اينكه قبل از