70اگر گاهى، شبحى از نخلهاى بركت الهى، در شكافى عميق از ساحل سنگى پيدا شود، بايد براى تماشاى آن، سر را تا آنجا كه مىتوانم خم كنم.
با خودم مىانديشم، سنگها كه بىرحمانه جاى پاى پيامبر(ص) و ياران او را از مكه به مدينه پاك كردهاند، ولى اى كاش مىتوانستم حداقل خاكستر به جا مانده از آتش اجاقشان را در كنار نخلى ببينم و غبارى از آن را توتياى چشمم كنم؛ اما دريغ از يك وجب خاك در اين سنگستان خاموش.
چه كنم كه دل به دريا سپردهام و به شوق ديدار مدينةالنبى(ص)، لحظهاى مجال درنگم نيست؛ وگرنه بىمحابا، تن به ساحل سنگى مىزدم و در لابهلاى سنگها و غبار زمان، لبهاى عطشناكم را بر جاى پاى كاروانيان مىگذاشتم و سينهام را از عطر وجود نازنين بنده خدا مىآكندم؛ پس بهناچار چشمانم را مىبندم و با پاى خيال، پيامبر خدا(ص) را همراهى مىكنم.
منزل به منزل تا «قُدَيد» و خيمه «امّ مَعبَد»، آنجا كه با بركت دعا از پستان خشك گوسفند «امّ مَعبَد» 1، شير مىدوشد و شكم گرسنه زن دلير باديهنشين و همراهانش را با شيرى از جنس معجزه سير مىكند. سپس با او راهى «قُبا» مىشوم؛ آنجا كه در خانه «سعد»، ساكن مىشود و در انتظار «على»(ع) و «فواطم»، 2 شالوده مسجدى را براى مردم نجيب و باوفاى «قُبا» مىريزد؛ در حالى كه دستان مهربانش، مشتاق به