102را ناديده گرفت. او مىتوانست كسانى را كه عبدالملك به آنها نامه نوشته بود، گردن بزند يا دستكم آنها را تا روشنشدن موضعشان زندانى كند. اما مصعب، پيشنهاد ابراهيم را رها كرد و اشراف كوفه را به حال خود واگذاشت تا هرچه مىخواهند، انجام دهند. ابراهيم در برابر خيرهسرى مصعب، از وى خواست هنگام نبرد، اشراف كوفه را به يارى او اعزام نكند.
عبدالملك با سپاه پرشمار خويش در «مسكن» اردو زد. اشراف كوفه نيز از تاريكى شب استفاده كردند و به اردوگاه او پيوستند و افزونبر نيروى موجودِ سپاه شام، به شمار آن ضد مصعب افزودند. مصعب پس از از دست دادن فرصت، به ابلهانهبودن نظر خود پى برد. از سوى ديگر تيره ربيعه نيز موضع بىطرفانه خود را كنار نهادند و با عبدالملك همراه شدند؛ در نتيجه مصعب نوميد گرديد. دو سپاه در حالى با هم روبهرو شدند، كه ابراهيم در خط مقدم سپاه مصعب، قرار داشت. او به گونهاى جنگيد كه تاكنون كسى مانند آن را نديده بود.
ابراهيم با مقاومتى كه از خود نشان داد، توانست، سپاه شام را به عقب براند. نبرد وى نزديك بود كه ماجرا را به سود سپاه عراق خاتمه دهد. اما مصعب، «عتاب بن ورقاء» را كه به عبدالملك نامه نوشته بود، به يارى ابراهيم فرستاد و او با فريب و نيرنگ، ابراهيم را تنها در ميان ميدان رها كرد؛ در نتيجه جنگجويان اموى دور او حلقه زدند و سرش را از بدن جدا نمودند