192درحالىكه خودش در حيره بود. نزد او آمدم و بر او وارد شدم. جعفر ابن محمد(عليهماالسلام) سمت راست او نشسته بود. هنگامى كه به او نگاه كردم، به اندازهاى كه ابّهت و متانت جعفر بن محمد الصادق(عليهماالسلام) بر من تأثير گذاشت، ابهت ابوجعفر منصور بر من تأثير نكرد. بر او سلام كردم. به من اشاره نمود. من هم نشستم. سپس به امام جعفر صادق(عليهماالسلام) رو كرد و گفت: «اى اباعبدالله! اين ابوحنيفه است». امام صادق(ع) فرمود: «بله». سپس فرمود: «نزد ما آمده است». گويا حضرت دوست نداشت كه عدهاى دربارهاش بگويند كه حضرت هركسى را مىبيند، مىشناسد.
راوى مىگويد: پس به من رو كرد و گفت: اى ابوحنيفه! سؤالاتى را كه دارى از ابوعبدالله بپرس. شروع كردم به مطرح كردن سؤالاتم. امام صادق(ع) نيز به سؤالات من پاسخ مىداد و مىفرمود:
«انتم تقولون كذا و نحن نقول كذا»؛ «نظر شما چنين است و نظر ما چنين است».
شايد در برخى موارد از ما پيروى مىكرد و در برخى از موارد از آنان. گاهى هم شايد با نظر تمامى ما مخالفت مىكرد؛ تا اينكه چهل سؤال از او پرسيدم. در پاسخ هيچيك از سؤالات، كوتاهى نكرد. سپس ابوحنيفه مىگويد: «آيا خود ما روايت نكردهايم كه آگاهترين مردم، آگاهترين مردم به اختلافات آنان است؟» 1
از روايت پيشين معلوم است كه در آن هنگام هنوز عبدالله بن حسن و خانوادهاش را مجازات نكرده بود. اما اين مسئله، مانع نمىگردد كه اين ديدار در اثناى زندانى بودن آنان در مدينه باشد. منصور به خوبى و گرمى از امام صادق(ع) استقبال نمود و بين صحبتهايى كه با حضرت(ع) داشت، درباره كار محمد و ابراهيم، دو فرزند عبدالله بن حسن نيز سؤال نمود (به سبب ترس منصور از تحركات آنان كه منجر به قطع ارتباط دو خاندان علوى و عباسى