130ديدگاه منتقدين، شفاعت به معناى مذكور، به سبب عدم رعايت استحقاق انسانها به تبعيض انجاميده، امرى ظالمانه به حساب مىآيد و آثار و پيامدهاى منفى فراوانى به دنبال دارد؛ از جمله افزايش جرأت بر گناهان، باز شدن باب جرم و جنايت، فراهم شدن زمينه انحطاط جامعه و در نهايت بلااثر شدن تمام احكام الهى (2، ص68).
در بررسى شبهات و انتقادات مطرح شده، متوجه مىشويم كه ريشه بسيارى از آنها تبيين نادرست شفاعت و يا فهم غلط از آن است. آنان چهبسا به شفاعت با ديد عوامانه نگريستهاند و آن را حاصل علل عرضى و اتفاقى دانسته، با اين ديدگاه، امكان وقوع آن را رد كردهاند (21، ص323).
اينگونه نگرش به شفاعت، آن را به گونهاى مىنماياند كه شخص گناهكار، با چاپلوسى و تملق، در نزد شفيعان صاحب نفوذ، از جمله انبيا و ائمه، اراده الهى را تغيير داده، برخلاف خواست الهى، مضارّى را دفع و يا به منافعى دست پيدا مىكند كه حقيقتاً مستحق آن نبوده، حكم الهى بر آن تعلق نگرفته است. در اين ديدگاه عوامانه و غلط، شفاعت دستگاهى است در كنار دستگاه ربوبى و افراد در آن به جاى اطاعت از فرامين الهى و كسب رضايت او، به جلب رضايت شفيعان و خشنودسازى آنها مشغول مىشوند. در اين نگاه، گناهكار مىتواند در شفيع اثر گذاشته و او در مشفوعٌ عنده، يعنى خداوند، اثر مىگذارد (38، ص58).
اين در حالى است كه اگر شفاعت را به معناى صحيحش در نظر بگيريم، خواهيم ديد كه اساساً به علل ذاتى و داخلى نظر دارد و نه علل عرضى و خارجى (24، ص248)؛ چون در اين نگرش، شفاعتشونده موظف است در خود، تغييرات مطلوبى ايجاد كند تا به سبب آن، شايستگى شفاعت خداوند به واسطهگرى شفيعان را پيدا كند. به همين سبب، شفاعت نه تبعيض است و نه تفكرى عوامانه، شفيع در اين ديدگاه، جايگاهى جز واسطهگرى ندارد و اين خداوند است كه شفاعت مىكند: «بگو شفاعت يكسره از آن خداست» (زمر: 44).