87
حكايت
روزى عمربنعبدالعزيز با جمعى از ياران خود برون شد و بر قبرستانى گذشت. به ياران خود گفت: «درنگ كنيد تا من سر قبر دوستان روم و به آنها درود فرستم». وقتى ميان قبرها رفت، سلام كرد و سخن گفت و پيش ياران خود بازگشت و گفت: «از من نمىپرسيد به آنها چه گفتم و به من چه گفتند؟» گفتند: «اى امير، چه گفتى و به تو چه گفتند؟» گفت: «بر قبر دوستان گذشتم و به آنها سلام كردم و جواب نشنيدم. آنها را بخواندم و جواب ندادند. دراينحال بودم كه خاك به من بانگ زد: اى عمر! مرا نمىشناسى؟ منم كه صورتهايشان را تغيير دادهام و كفنهايشان را دريدهام و دستهايشان را بريدهام. عمربنعبدالعزيز، آنگاه به حدى گريست كه نزديك بود جانش برآيد». 1
حكايت
يكى از اوليا بر گورستانى گذشت و بر هر گورى سلام داد، جوابى نشنيد. گفت: «چرا نمىگوييد و عليكم السلام؟» گفتند: «اى مسكين! جواب سلام را ثوابى است و ما از اكتسابِ ثواب، ممنوع هستيم». 2
«ابوعبدالله عبدرى مالكى»، درباره زيارت اهل قبور و چگونگى آن مىنويسد:
نحوه درود بر مردگان چنين است: «درود بر شما ساكنان خانهها از مردان و زنان مؤمن و مسلمان، خداوند، پيشينيان و پسينيانِ ما را بيامرزد و ما بهخواست خدا به شما ملحق خواهيم شد. از خداوند براى شما و خودمان خير مىخواهيم. خدايا! ما و آنها را بيامرز».
آنچه از دعا زياد و يا كم بخوانى، مانعى ندارد؛ زيرا مقصود، كوشش در دعا