165 اذكار خاص مىخواند و متوسل مىشد.
روزى پدرشان پيغام فرستاد كه نزد ايشان برود. وقتى مىرود، پدرشان مىگويد: «قافلهاى مىخواهد به نجف برود و خواستهاند شما هم بهعنوان روحانى كاروان با آنان بروى». آقا سيدعلى بسيار خوشحال مىشود و با خانم و بچهها، كه در آن هنگام سه دختر داشت، عازم نجف مىگردد.
در نجف با يكى از آقايان رابطه گرم و صميمى پيدا مىكند و از او مىخواهد كه واسطه شود و نامهاى به پدرش بنويسد و از او بخواهد كه اجازه بدهد وى در نجف بماند. چندى بعد، آن آقا پيام داد كه نزد او برود. وقتى مىرود، مىگويد: «خبر فوت پدرت رسيده است». آقا سيدعلى از سويى از مرگ پدر اندوهگين مىشود، ولى از سوى ديگر چون تكليف خود را در ماندن در نجف مىداند، خوشحال مىگردد.
ايشان را عادت بر اين بود كه هرگاه كسى نيت سفر به مشهد امام رضا عليه السلام مىكرد به او مىگفت: «حضرت رضا عليه السلام يكى از سه خواهش زائران خود را در زيارت اول خود حتماً اجابت مىفرمايد و حتى هرسه خواست او را، آنگونه كه مردم مىگويند و در كتب ذكر شده است».
يك بار بدون مقدمه از ايشان سؤال كردم: «شما كه به زيارت ايشان مشرف شديد آيا تمام تقاضاهايتان برآورده شد»؟ پس از اندكى تأمل گفت: «هنگامى كه قصد مسافرت به مشهد مقدس را كردم، مدتها بود كه به بيمارى «نقرس» مبتلا بودم و قادر نبودم بدون عصا راه بروم. حدود ده سال گرفتار بودم و تقريباً بين مردم به «آقاى لنگ» معروف شده بودم. از طرفى نياز به همسرى داشتم كه از من مواظبت كند و مايل نبودم كه به اصطلاح «مستخدمه» داشته باشم و يك تقاضاى ديگر كه شرح آن وقتگير است. زمانى كه به مشهد رسيدم بايد براى برطرف كردن خاك و غبار سفر به حمام مىرفتم و زخم پا را پانسمان