126 آنحيرانند.
ناظران، چشمهايشان را بهخاطر شكوه و عظمتش مىبندند و بههمين جهت انسان تأملكننده، ديده از آن بر مىدارد.
ستارگان، نسبت به مقام رفيعش حسادت مىكنند و ستاره «سماك اعزل» آرزو مىكند كه در جوارش باشد.
و مقامش چنان رفيع است كه بر خاكش بوسه مىزنند و پيشانى مىسايند.
شبراوى آنگاه يكى از كرامات آن بقعه مبارك را اينگونه آورده است:
مردى كه او را «شمسالدين قعوينى» مىگفتند و در نزديكى آن مزار مقدس زندگى مىكرد و كارش علامتگذارى پردههاى شريف بود، به چشمهايش آسيبى رسيد و نابينا شد. او هرروز كه نماز صبح را در آن مكان مقدس مىخواند، كنارِ در ضريح مىايستاد و مىگفت: «اى سرورم! من همسايهات هستم و چشمهايم از دستم رفته است. از خدا بهوسيله تو مىخواهم كه چشمهايم، گرچه يكى از آنها باشد، را به من برگردانى».
يك شب خوابيده بود كه ديد جماعتى كنار قبر شريف آمدند. از شخصيت آنها پرسيد. به او گفته شد: «اينان رسول خدا و همراهانش هستند كه براى زيارت حسين عليه السلام آمدهاند».
در جمع آنها داخل شده و آنچه را كه در بيدارى در كنار ضريح مقدس درخواست مىكرد، از آنان درخواست نمود. حسين رو به جدش نمود و ماجراى شمسالدين را، بهعنوان طلب شفاعت، برايش نقل كرد و رسول خدا به امام على عليه السلام فرمود: «چشمش را سرمه بكش».
على عليه السلام عرض كرد: «اطاعت مىشود». آنگاه سرمهدانى درآورد و به او گفت: «جلو بيا». او هم جلو رفت. آنگاه ميل سرمهدان را چنان در چشم راستش كشيد كه او احساس سوزش سختى نمود و از شدت ناراحتى فرياد كرد و بيدار