312
وَمِنّا رَسولُ الله فِينا تُراثُه
فَهلْ فَوقَ هذَا لِلمفَاخِر مُفْتَخرٌ 1
در روايت ديگرى از جابربنعبدالله انصارى نقل شده است:
در عامالرماده، خشكسالى شد. ما درخواست باران كرديم، اما باران نيامد. باز درخواست باران كرديم، اما باران نيامد. [براى سومين بار] درخواست باران كرديم، اما باران نيامد. آنگاه عمر گفت: «فردا بهواسطه كسى استسقا مىكنم كه خداوند ما را سيراب كند». مردم گفتند: «بهواسطه چه كسى؟ بهواسطه على، حسن يا حسين(عليهم السلام)»؟ صبح روز بعد، عمر به در خانه عباس رفت و در زد. عباس پرسيد: «كيست»؟ پاسخ داد: «عمر هستم». گفت: «حاجت تو چيست»؟ پاسخ داد: «بيا بيرون تا بهواسطه تو از خداوند درخواست باران كنيم». گفت: «بنشين». آنگاه به بنىهاشم خبر داد كه پاكيزه شوند و بهترين جامههاى خود را بپوشند. سپس نزد او بيايند. آنگاه او طيب و پاك، به سوى آنان روانه شد و آنان را نيز پاك گردانيد. سپس درحالى كه على(ع) پيشاپيش او و حسن(ع)، سمت راست و حسين(ع)، سمت چپ و بنىهاشم پشت سر او حركت مىكردند، بيرون آمدند. آنگاه گفت: «اى عمر! غير از ما را وارد جمع ما نكن».
راوى مىگويد: سپس به مصلى آمد و ايستاد و حمد و ثناى خدا كرد. سپس عرض كرد: «خدايا! تو ما را آفريدى و با ما دسيسه نكردى. پيش از آفرينش ما، دانستى كه ما چگونهايم. اما علم تو،