289ابوريحانه، از سفينه، غلام رسولخدا(ص) نقل مىكند كه سفينه گفت: «با شيرى روبهرو شدم و به او گفتم كه من سفينه، غلام رسول خدايم». وى مىگويد: «در اين هنگام شير دم خود را به زمين زد و نشست». 1
اين روايت از طريق ابنمنكدر نيز چنين نقل شده است: محمدبن عبداللهبن مخرمى، از حسينبن محمد، از عبدالعزيزبن عبداللهبن ابىسلمه و ابراهيمبن هانى، از عبيداللهبن موسى، از مردى، و همگى از محمدبنمنكدر، از سفينه، غلام رسولخدا(ص) نقل مىكنند كه گفت:
ما در كشتى تجارى بوديم كه كشتى ما شكست و در دريا افتاديم. من از دريا بيرون آمدم و راه مىرفتم. اما نمىدانستم به كدام سمت مىروم. اولين چيزى كه ديدم، شير بود. گفتم: «اى اباحارث، من غلام رسول خدايم». شير نيز با ظاهر كردن آوازى آرام، مرا با سر خود پيش برد و من نيز در پى او راه افتادم تا سرانجام مرا در مسير راه قرار داد. 2
صاحب كتاب «اظهار العقوق» 3 به نقل از «النجم الثاقب»، عبارتى را بر