46با سند ياد شده، از عبيداللهبن عبدالله نقل شده است كه نزد عايشه رفتم و گفتم آيا مرا از وضع بيمارى پيامبر(ص) آگاه مىكنى؟ پاسخ گفت: هنگامى كه بيمارى پيامبر(ص) شديد شد، [آن حضرت] فرمودند آيا مردم نماز خواندند؟ عرض كرديم: منتظر شمايند. فرمودند: آبى در طشت برايم آماده كنيد! ما هم طشت و آب را آماده كرديم. آن حضرت شستوشو كرد و با مشقت و زحمت رفت تا آماده شود، [اما] بىهوش شد؛ سپس به هوش آمد [تا سه بار همين سؤال و جواب و ماجرا تكرار شد] و بار سوم كه به هوش آمد، [باز] پرسيد: آيا مردم نماز خواندند؟ عرض كرديم: اى پيامبر مردم منتظر شمايند. عايشه گفت كه مردم در مسجد براى اداى فريضه نماز عشاء منتظر پيامبر(ص) مانده بودند تا اينكه حضرتش قاصدى نزد ابوبكر فرستاد كه به جاى آن حضرت با مردم نماز بخواند. آنگاه كه فرمان پيامبر(ص) به ابوبكر رسيد، او با توجه به اينكه فردى رقيق القلب بود، به عمر گفت: تو با مردم نماز بگزار! عمر گفت: تو به اين كار سزاوارترى. عايشه مىگويد: ابوبكر در آن ايام با مردم نماز گزارد تا اينكه پيامبر(ص) حس كرد حالش بهتر شده است [و] براى اداى فريضه ظهر از منزل بيرون رفت، اما از دو طرف بر دو نفر تكيه كرده بود؛ يكى از آن دو، عباس بود و ابوبكر كه با مردم نماز مىخواند با ديدن پيامبر(ص) خواست كه به عقب بيايد [اما] پيامبر به او اشاره كرد كه عقب نيا! حضرتش به دو مراقب خود فرمودند مرا در كنار ابوبكر بنشانيد. آن دو او را در كنار ابوبكر نشاندند [و] ابوبكر ايستاده با نماز پيامبر(ص) نماز مىخواند و مردم هم با نماز ابوبكر نماز مىخواندند. پيامبر(ص) نيز نشسته بود. عبيدالله مىگويد نزد عبداللهبن عباس رفتم و به او گفتم آيا گفتار عايشه را درباره بيمارى پيامبر(ص) بازگويم؟ پس از پاسخ مثبت او، من اين حديث را به او عرضه كردم و او چيزى را از آن رد نكرد؛ جز اينكه پرسيد: آيا عايشه نام آن مراقب ديگر را كه با عباس بود، به تو نگفت. گفتم: نه. فرمود آن ديگرى على(ع) بود.