119موضوع در دين خدا و امر دنياى خلق بوده است و اينكه آن حضرت به امر خداوند درباره چيزهايى مردم را خبر داده باشد كه چندان ارزش و اهميتى نداشتهاند، معقول و توجيهپذير نمىنمايد. براى نمونه، اين گفته كه هر كس پيغمبر(ص) با او رفيق و مصاحب يا همسايه بوده يا علاقۀ دامادى با او داشته يا در خانه او منزل گزيده يا با او (به هريك از دو معناى ياد شده) قرابت داشته است، با على(ع) نيز چنان خواهد بود، به آن مقدمات و زمينهسازىها نياز نداشت و چنين كارى حتى از افراد كم خِرد پذيرفته نيست تا چه رسد به صاحب عقل نخستين و انسان كامل و پيامبر دانا و خطيب موصوف به بلاغت.
حتى اگر چنين فرض شود كه مقصود پيامبر يكى از آن معانى بوده باشد، چه فضيلت و ويژگى در آنها براى حضرت على(ع) بوده كه به او تهنيت و آفرين بگويند و تحسينش كنند؛ تا جايى كه سعدبن ابىوقاص در حديث خود 1 آن مقصود (معنا) را بر شتران سرخمو برترى بخشيد و در نظرش از «دنيا و ما فيها» محبوبتر نمود. 2
ارادۀ معناى منعم نيز معقول نيست؛ زيرا هر كس كه رسول خدا(ص) به او انعام و احسان كرده باشد، ناگزير همان كسى نيست كه حضرت على(ع) نيز به او انعام كرده باشد. بلكه خلاف اين، بديهى است؛ مگر اينكه مقصود چنين باشد: هر كس پيغمبر(ص) به سبب دين و هدايت و تهذيب (اخلاق) و ارشاد و عزت در دنيا و نجات در آخرت به او انعام فرموده است، على(ع) نيز با اين امور به او انعام مىكند؛ زيرا قائم مقام آن جناب و متحمل وظايف او و حافظ شرع اوست و ابلاغكننده دين اوست و بر اثر همين مقام، خداى متعال دين (اسلام) را به سبب او (و ولايت او) كامل فرمود و نعمت خود را به سبب اين دعوت آشكار، تمام كرد.» اين تفسير نيز به اثبات امامت و ولايت آن حضرت مىانجامد.
معناى عقيد در اين باره منتفى است؛ زيرا اين كلمه درباره معاقده و معاهده با برخى از قبايل براى برقرارى آرامش و صلح يا يارى كردن و هماهنگى به كار مىرفت و