106حجاج گفت: اگر تو نتوانى چنين كنى من مىتوانم و او را دخالت و شركت مىدهم. حسن چيزى نگفت و چون حجاج به ديگران پرداخت، حسن از موقعيت استفاده كرد و از نزد حجاج بيرون رفت و يكسره راهِ شام را در پيش گرفت. 1
حسن قريب به يك ماه جلوى دارالخلافة عبدالملك مروان سرگردان بود و اجازۀ ملاقات به او نمىدادند تا آنكه روزى يحيىبن حكم او را ديد و پس از سلام و احوالپرسى علت حضورش در شام را جويا شد. حسن ماجرا را براى وى تعريف كرد. يحيى وعده داد اجازۀ ورود براى او بگيرد و نزد عبدالملك رفت و گفت:
حسنبن حسنبن علىبن ابىطالب به قصد ديدار با شما، يك ماه است در شام به سر مىبرد و اجازۀ ورود به او داده نشده و او و پدرش و جدش پيروانى دارند كه حاضرند جانشان را فداى آنان كنند و اگر خواستهاش را انجام دهى و وى را گرامى بدارى، ضرر نخواهى كرد.
عبدالملك اجازۀ حضور داد و حسن بر او وارد شد و مورد احترام قرار گرفت. حسن با آنكه جوان بود اما آثار پيرى در چهرهاش ديده مىشد. عبدالملك خطاب به وى گفت: چه زود پير شدى؟! يحيىبن حكم بىدرنگ گفت: چگونه پير نشود درحالىكه اهل عراق پيوسته هيأتى به سويش روانه مىكنند و او را به خلافت مىخوانند! حسن خشمگين شد و گفت: چنين نيست بلكه ما خاندان پيامبر زود شكسته مىشويم.
در اين هنگام، عبدالملك پرسيد: به چه هدفى به شام آمدهاى؟ حسن حكايت حجاج را در مورد صدقات جدش بيان كرد. عبدالملك گفت: حَجاج چنين اختيارى ندارد. من براى او نامهاى مىنويسم. او در نامهاش خطاب به