232 را فريب داد و با هم اتفاق كردند كه هر دو (على و معاويه) را از خلافت بركنار كنند، يعنى ابوموسى على را و عمروعاص معاويه را، ولى... ابوموساى خرفت اقدام به خلع على(ع) كرد، ولى در مقابل عمروعاص گفت مردم! شنيديد؟ او موكل خود را خلع كرد، ولى من موكل خود را تثبيت مىكنم، سپس انگشتر خود را درآورد و بعد آن را داخل انگشت كرد و گفت به اينگونه من معاويه را به خلافت برمىگزينم.
خدعه و حيله عمروعاص به على رسيد، اين داورى را ردّ كرد و گفت بر خلاف قرآن عمل كرده است. شگفت اينجاست كه همان افرادى كه اصرار بر تحكيم مىكردند، گفتند خود اين تحكيم خلاف بوده و ما گناه كرديم و ما بايد توبه كنيم و على نيز توبه كند، امام فرمود: من روز اول به شما گفتم ولى شما به سخن من گوش نداديد، من ابوموسى را حَكَم قرار ندادم، بلكه قرآن را داور ساختم، ولى اين دو نفر به چيزى كه مراجعه نكردند قرآن بود و من وكيل خودم را عزل مىكنم و رأى او را باطل مىدانم.
اينجاست كه بايد گفته شود جناب طراح شبهه! كى على(ع) حُكم ابوموسى را پذيرفت و بر قرآن مقدم داشت؟