188سخنان ناشايست و پرخاشگرىهاى طرفين به يكديگر، زياد شد.
آنچه كه توانست، گوى را از انصار به طرف مهاجر سوق دهد، اين است كه «بشير بن سعد» خزرجى كه پسر عموى سعد بن عباده بود، از توجه فراوان خزرجيان و اوسيان به پسر عموى خود، سخت رنج مىبرد، براى بههم زدن اين وحدت، برخلاف توقع همه انصار، گفت: «پيامبر از قريش است. خويشاوندان پيامبر، براى موضوع زمامدارى از ما شايستهترند. چه بهتر خلافت را به آنان واگذار كنيم».
همين سخن سبب شد كه ابوبكر فوراً از اين آب گلآلود بهره گرفت و گفت: «اى مردم! به نظر من عمر و ابوعبيده براى خلافت شايستگى دارند، با هر كدام مايليد بيعت كنيد».
مسلماً اين پيشنهاد، رنگ جدى نداشت، بلكه مقدمه آن بود كه اين دو نفر برخيزند و بگويند با وجود شما نوبت به ما نمىرسد. همينگونه هم شد، هر دو برخاستند و گفتند: «تو از ما شايستهتر هستى، چه كسى مىتواند در اين امر بر تو سبقت بگيرد». سپس اين دو برخاستند و دست ابوبكر را به عنوان خليفه مسلمين فشردند. ابوبكر نيز بدون اينكه تعارف كند دست خود را دراز كرد. 1
بشير بن سعد كه از شادى در پوست خود نمىگنجيد كه توانست پسر عموى خود را عقب بزند، متهورانه برخاست و دست ابوبكر را به عنوان خلافت فشرد و اين كار، خشم خزرجيان را برانگيخت و لذا