478 فرزندش اسماعيل، يك نكتهاى وجود دارد كه قرآن نقل كرده است و اين نكته جالب توجه است. ببينيد، يك وقت هست به انسان دستورى مىدهند كه فلسفه آن روشن است؛ يعنى عقل آدم آن را درك مىكند و مىفهمد. خوب، آدم يك كارى مىكند كه هم دستور خداست و هم چيزى است كه عقل خودش هم فلسفهاش را درك مىكند. البته اين يك انگيزه ضرورى براى ما مسلمانهاست كه همه دستورهايى كه خدا در قرآن و سنت به ما داده، يك فلسفهاى دارد، منتها ما بسيارى از اين فلسفهها را درك مىكنيم و بسيارى را هنوز درك نكردهايم. اسلام ما را تشويق مىكند كه به فلسفههاى احكام پى ببريم؛ يعنى اگر فلسفههاى احكام را بفهميم، اعتقاد ما به اسلام، بيشتر مىشود. اما يك نكته هست و آن اينكه اگر يك مرد بزرگى به انسان دستورى بدهد، يك وقت انسان فلسفه آن دستور را مىداند و يك وقت نمىداند. كسى كه حاضر است امر كسى را اطاعت كند، مىآيد به او مىگويد آقا! من يك گرفتارى دارم، اين گرفتارى را چطور حل كنم؟ مىگويد: برو فلان كار را بكن!
حال، اگر او فلسفه اين دستور او را نفهميده و صرفاً روى اعتماد كامل به فرمان فرماندهنده عمل كند، اين از نظر اطاعت و عبادت، مقام بالاترى دارد. او به قدرى به دستورهاى اين آقا يا به دستورهاى اين طبيب مطمئن است كه با اينكه يك ذرّه از فلسفه آن، چيزى نمىداند، ولى مىگويد من آن را مىدانم. مثل اينكه شما خودتان گاهى اوقات به يك طبيبى آنقدر اعتماد پيدا مىكنيد، كه هرچه بگويد و لو آنكه يك ذرهاش را نفهميد، عمل مىكنيد. يك كسى مىگويد آقا! اين كارها چيست كه مىكنى؟ مىگويى آن كسى كه من حرفش را گوش مىكنم، آنقدر به او اطمينان و اعتماد دارم كه مىدانم بيهوده حرف نمىزند و يك حسابى در كار است.