474اكنون در منا هستى، ابراهيمى، و اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاى؛ اسماعيل كيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيت و شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ معشوقت؟ خانوادهات؟ علمت؟ درجهات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايىات...؟
من چه مىدانم؟ اين را تو خود مىدانى، تو خود آن را، او را...، هرچه هست و هر كه هست، بايد به منا آورى و براى قربانى انتخاب كنى؛ من فقط مىتوانم نشانىهايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان، ضعيف مىكند، آنچه تو را در رفتن، به ماندن مىخواند؛ آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مىافكند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگىاش نمىگذارد تا پيام را بشنوى، تا حقيقت را اعتراف كنى. آنچه تو را به فرار مىخواند، آنچه تو را به توجيه و تأويلهاى مصلحتجويانه مىكشاند و عشق به او كور و كرت مىكند و تو اگر به سراغ نفس امارهات بروى و آن را قربانى كنى، همه آنچه كه گفتهام از صفات ناپسند، يكجا از ميان خواهد رفت. 1
خيز و بيا به نزد من، كن تهيم ز خويشتن
دشمن جان من منم، هست عدو كنايتى
رو بنماى يك نفس تا برهم زخويش من
كشت مرا «من» و ز تو هيچ نشد حمايتى
نيست عجب اگر كنم شِكوه ز دشمنى چو خود
دوست زدوست مىكند بيگه و گه شكايتى 2
وقت ذبح، الله اكبر مىكنى
همچنين در ذبح نفس كشتنى
تن چو اسماعيل و جان همچو خليل
كرد جان تكبير بر جسم نبيل
گشت كشته تن ز شهوتها و آز
شد به بسم الله بسمل 3 در نماز 4