431
فصل سيزدهم: وقوف در مشعر 1
«انس و عشق به حضرت احديت و درك نور تابان آن بىهمتا را در صحراى ظلمانى وجود خود، در مشعر بياموزيد». 2
چو كردى ميل زردى مهر خاور
روان گشتم از آنجا سوى مشعر
گذشته ساعتى از شب رسيدم
در آنجا خميه طاعت تكيدم
پس آن گه چيدم اول سنگريزه
زنم بر فرق جمره از ستيزه
چو فارق گشتم از برچيدن سنگ
بهسوى خيمه خود كردم آهنگ
در آن شب كرد خوابم سازگارى
كه جستم نشئه شبزندهدارى
شدم واصل به درگاه خداوند
به دامان جلالش چنگ را بند
نمودم از ره اميدوارى
كه بخشد جرم من شايد به زارى