418
حكايت
مالك بن دينار مىگويد: سفر حج كردم، جماعتى را در عرفات ديدم. با خود گفتم: كاش مىدانستم حج كدام يك از اينها مقبول است تا او را تهنيت بگويم و حج كدام يك مردود است تا او را تعزيت بدهم. در خواب ديدم گويندهاى مىگويد: خداوند همه اين جماعت را به نعمت مغفرت، معزّز فرموده، مگر «محمد بنهارون بلخى» را كه حج او مردود است. زمانى كه صبح شد، به نزد اهالى خراسان آمدم و از ايشان احوال محمد ابنهارون بلخى را پرسيدم. گفتند: آن مردى عابد و زاهد است. او را در خرابههاى مكه بايد پيدا كنى. بعد از گردش زياد او را در خرابهاى ديدم كه دست او در گردنش بسته و زنجير در پاهايش بود و او در حالت نماز است. همين كه مرا ديد پرسيد: تو كيستى؟ گفتم: مالك بن دينار. گفت: خواب ديدهاى؟ گفتم: آرى. گفت: هر سال مردى صالح مثل تو در خصوص من خواب مىبيند. گفتم: سبب اين امر چيست؟ گفت: من شراب مىخوردم، مادرم هم مانع مىشد، روزى من با حالت مستى، او را اذيت فراوان كردم...
پس از آنكه از مستى بيرون آمدم، زنم مرا خبردار كرد كه به چنين كار بدى دست زدهام. آن دست خودم را بريدم و پايم را به زنجير بستم و هر سال حج مىكنم و دعا و استغاثه مىنمايم و مىگويم: اى كاشف همّ و غمّ! همّ و غمّ مرا شفا ببخش و مادر مرا راضى فرما تا از جرم و تقصير من درگذرد و مرا عفو كند. اينقدر بدان كه بعداً از عمل خود دست كشيدم و 26 غلام و كنيز آزاد كردم و... مالك گويد: گفتم اى مرد! نزديك بود با اين عملت تمام روى زمين را بسوزانى. مالك گويد: همان شب حضرت رسول(ص) را در خواب ديدم، فرمود: اى مالك! مردم را از رحمت خداى تعالى محروم نگردان! و اين را بدان كه خداى تعالى به حال محمد بن هارون توجه فرموده و دعاى او را مستجاب كرد و گناهانش را عفو نمود. او را خبردار نما كه خداوند دل مادر او را به وى مايل مىكند و به ترحّم مىآورد، و تا مادرش او را حلال مىكند، مادر و فرزند