279است؛ پس قلبشان را براى قبول آنچه از جانب خدا وارد مىشود، آماده كردند و از نفوس و اغراض و اهداف خويش غايب و پنهان گرديدند. 1
قيصرى در شرح اين عبارت مىنويسد:
يعنى چون اينان دانستند كه خداى دربارۀ ايشان حكمى دارد كه در قضا، بر وجودشان پيشى دارد و ناگزير بايد آنچه از خير و شرّ و كمال و نقصان و آنچه را كه خداوند در ازل برايشان مقدر كرده، به آنان برسد، از طلب، آرامش پيدا مىكنند و اين عملشان آنان را باز مىدارد كه از خداوند چيزى درخواست كنند. لذا مشغول پاك كردن محل، از چرك تعلقات به امور فانى و قطع علاقهها و وابستگى مىشوند تا آينه دلهاشان پاك و جلا داده شود؛ بهطورىكه در آنها اعيان حقايق آشكار گردد و آنچه از تجليات را كه از جانب حق تعالى بر آنها وارد مىشود، بپذيرند. 2
دراينباره از هجويرى مىخوانيم:
گروه ديگرى هستند كه در طواف، نه بخواهند و نه دعا كنند. آنها در مقام تسليم هستند؛ چنانكه ابراهيم(ع) در اين مقام بود. چون ابراهيم(ع) به مقام خلّت رسيد، از علايق رها شد و دل از غير بگسست و آنگاه كه قرار شد وى را در آتش افكنند، جبرئيل بيامد و گفت: «
هَل لَكَ مِن حاجَةٍ؟ » ابراهيم(ع) گفت: «
أَمّا الَيكَ فَلا ». پس گفت: به خداى عزّوجل هم حاجتى ندارى؟ گفت: «
حَسْبي مِنْ سُؤالِي عِلْمُهُ بِحالي »؛ «مرا آن بسنده است كه او مىداند كه مرا از براى او در آتش مىاندازند». علم او به من، زبان مرا از سؤال و درخواست منقطع گردانيده است». 3