262
بسى گوهر ز بام آويختندم
بسى گنجينه، در پا ريختندم
به صورت، قبلۀ آزادگانيم
به معنى، حامى افتادگانيم
كتاب عشق را جز يك ورق نيست
در آن هم، نكتهاى جز نام حق نيست
مقدس همتى كاين بارگه ساخت
مبارك نيتى كاين كار پرداخت
در اين درگاه، هر سنگ و گِل و كاه
خدا را سجده آرد، گاه و بىگاه
«انا الحق» مىزند اينجا در و بام
ستايش مىكنند، اجسام و اجرام
در اينجا عرشيان تسبيح خوانند
سخنگويانِ معنى، بىزبانند
بلندى را كمال از درگهِ ماست
پر روح الامين، فرش ره ماست
در اينجا رخصت تيغ آختن نيست
كسى را دستِ بر كس تاختن نيست
نه دام است اندرين جانب، نه صياد
شكار آسوده است و طاير آزاد
خوش آن استاد، كاين آب و گِل آميخت
خوش آن معمار كاين طرح نكو ريخت
مرا زين حال، بس نامآورىهاست
به گردونِ بلندم، برترىهاست
بدو خنديد دل آهسته، كاى دوست
ز نيكان، خود پسنديدن نه نيكوست
چنان رانى سخن زين تودۀ گِل
كه گويى فارغى از «كعبه دل»
تو را چيزى برون از آب و گِل نيست
مبارك كعبهاى مانند دل نيست
تو را گر ساخت ابراهيمِ آذر
مرا بفراشت دستِ حى داور
تو را گر گوهر و گنجينه دادند
مرا آرامگاه از سينه دادند
تو را گر بندهاى بنهاد بنياد
مرا معمار هستى، كرد آباد
ز ديباگر تو را نقش و نگارى است
مرا در هر رگ، از خون، جويبارى است
تو جسم تيرهاى، ما تابناكيم
تو از خاكى و ما از جان پاكيم
تو را گر مروهاى هست و صفايى
مرا هم هست تدبيرى و رايى
تو را گر دوست دارند اختر و ماه
مرا يارند عشق و حسرت و آه