247
حكايت
شبى «جنيد بغدادى» خانه خدا را طواف مىكرد، پس صداى بانويى را شنيد كه مىگفت: چگونه مىتوان حبّ و عشق او را پنهان نمود. چه بسا كه بارها در صدد كتمان حب برآمدم و به اين كار، توفيق نيافتم. آنگاه كه آتش شوق من شعلهور مىشود، قلب من به هيجان و التهاب درمىآيد. جنيد به او گفت: آيا به خداوند يقين ندارى كه در اين مكان، چنين با او سخن مىگويى؟ زن به او نگاه كرد و گفت: حبّ او بىقرارم ساخته است و من در اثر عشق به اوست كه چنين سخن مىگويم. آنگاه افزود:
اى جنيد! آيا بيت را طواف مىكنى يا صاحب بيت را؟ جنيد گفت: من بيت را طواف مىكنم. آن زن سرش را بالا برد و گفت: منزه است خداى من، منزه است خداى من! چه بزرگ است مشيت تو در آفرينشت! خلقى پيدا مىشوند كه مانند سنگ، به گرد سنگها طواف مىكنند. 1
حكايت
شنيدم عاشقى، مشتاقِ يارى
به بوسى از لبش در انتظارى
نه جرئت تا به يارش راز گويد
نه دولت تا وصالش باز جويد
ز دورادور، گاهى با نگاهى
به رخسارش فشاندى اشك و آهى
چو شمعى از فراق يار مهوش
نشسته در ميان آب و آتش
بدين حالت دل اميدوارش
پريشان بود تا بشنيد يارش
به راه كعبه بارى كرد آهنگ
در آن ره، عشق پيش آورد نيرنگ
كُمِيت عزم در راه حرم تاخت
نويد وصل را زاد سفر ساخت
ز عشق نازنينيارِ نكوچهر
روان گرديد چون ماه از پى مِهر