219
حكايت
«اصمعى» گويد: در بصره بودم. نماز جمعه گزاردم و از مسجد جامع بيرون آمدم. عربى را ديدم بر شترى نشسته و نيزه در دست گرفته. چون مرا ديد، پرسيد: از كجايى و از كدام قبيلهاى؟ گفتم: از قبيله اصمع. پرسيد: تو آنى كه تو را اصمعى گويند؟ گفتم: آرى، من آنم، گفت: از كجا مىآيى؟ گفتم: از خانه خداى عزوجل، گفت: «
أَوَ للهِ بَيتٌ في الأرضِ » آيا خداى را در زمين خانهاى هست؟ گفتم: آرى خانه مقدس مُعظَم بيتُالله الحرام.
پرسيد: آنجا چه مىكردى؟ گفتم: كلام خدا مىخواندم. پرسيد: آيا خداى را كلامى است؟ گفتم: آرى. گفت: چيزى از آن بر من بخوان! بر خواندم كه «بسم الله الرحمن الرحيم» و چند آيت از سوره «ذاريات».
پرسيد: اين كلام خداست؟ گفتم: آرى، سخن اوست كه به حبيبش محمد(ص) فرو فرستاده است.
اصمعى گويد: ديدم كه گويى از غيب آتشى در او زدند، سوزى در وى پديد آمد، دردى عجيب از درون وى سر زد. نيزه و شمشير داشت، هر دو بشكست و شتر قربان كرد و به درويشان داد و جامه لشكريان از تن بيرون كرد و گفت: يا اصمعى! چگونه كسى كه در جوانى خدمت او ناكرده است، امروز او را بپذيرد؟ گفتم: چرا نپذيرد؟ پيغامبران را فرستاد تا ناآمده را بيارند، آمده را چون رد كنند؟ هركه بخواهد بدين درگاه آيد، راه بر او باز است، بىهيچ حاجب و دربانى. 1
بابُكَ مَفْتُوحٌ لِلرّاغِبينَ وَ خَيرُكَ مَبْذولٌ لِلطّالِبينَ وَ فَضْلُكَ مُباحٌ للِسّائِلينَ وَ نَيلُكَ مُتاحٌ لِلآمِلينَ. 2
درگاه لطف تو به روى مشتاقان باز است و خير و احسانت براى طالبان،