210 دريابد، لاجرم افتقار، صفت او بوَد و معشوق را هيچچيز در نيابد، كه خود را دارد، لاجرم، استغنا، صفت او بود. 1
حكايت
«بايزيد بسطامى» گفت: شبى به خواب ديدم كه قيامت برپا شده است و مرا حاضر كردهاند. حقتعالى گفت: اى بايزيد! چه آوردهاى در اين روز؟ گفتم: بار خدايا! هفتاد حج و عمره. گفت: خزينه من پر از حج و عمره است. گفتم: هفتاد مرتبه جهاد.
گفت: خزينه من پر از جهاد است. گفتم: خدايا! هفتاد هزار ختم قرآن. گفت: خزينه من پر است از اين. گفتم: نمازها به جماعت. گفت: خزانه من پر است. گفتم: الهى! به فقر و فاقه آمدهام و اميد عفو و رحمت و كرَم دارم. گفت: اكنون راستى مىگويى، در خزينه ما جز رحمت نيست و ما فقر و فاقه خريداريم. در بهشت رو و در رحمت من درآى. 2
حكايت
آوردهاند كه «ابراهيم ادْهم» در طوافگاه، يكى را ديد از توانگران مشهور كه بر اسبى نشسته و طواف مىكند و مىپندارد كه در مقام ناز است. ابراهيم ادهم را آن حالت وى بسى ناپسند آمد. چون حاجيان از مكه بازگشتند، آن مرد از قافله در بيابان جدا ماند. اشرار و عربان، اسب او بستدند و او را بيچاره و برهنه رها كردند. پياده در باديه مىرفت. ابراهيم ادهم به وى رسيد، او را بدان حال ديد، گفت: هر كه بىادبى كند و در جايى چنان، كه همه در مقام نيازند و پياده روند، او سوار باشد، او را در بيابان، پياده بايد رفت. 3